چهل روز برعهدخود وفادارباشیم
هجرتو ز درد و داغ دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمین گیرم کرد
گفتند که جمعه می رسی ازکعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
الــهـی بـکـویـت پــنـــاهــم بـده
فـــروغـی بــشــام سـیــاهـم بــده
مـنـم بـنـده عــاصـی مـنـفــعــل
کـه هـسـتـم زکـردار زشـتم خجل
مـنـم بـنـده مـسـت جـام غـرور
کـه تـرسـم بـیـفـتم ز رحمت بدور
مـکـن قـهــر بـا بـنـده سرکشت
مـسـوزان تـن و جـانـم از آتشت
الـهـی بـکـن رحـم بـر حـال من
نگر سرنگـون بخت و اقبال من
منم معترف بـر گناهان خویش
کـه بـاشـد گناهم ز اندیشه بیش
تو مـنگـر بـرفتار و کردار من
جهیم است بی شک سزاوار من
ز رحمت تو عذر و گناهم پذیـر
چــو افـتـادم از پـای دستم بگیر
رحـیـما تـوئـی خالق بحر و بـر
تـوئـی مـهـربـانـتـر ز مام و پدر
ز سـرگـشـتـگـیـهـا نـجـاتم بـده
تـو ایـمـان و حـسـن صفاتم بده
«حـیاتی» مشو ناامــید از الاه
کـه بـخشد خداوند کوهی به کاه
من اگرنقاش بودم کربلا را می کشیدم
یک بیابان لاله سرخ نینوارامی کشیدم
دشتی ازگلهای پرپر
نقش ازحلقوم وحنجر
نقشی ازعباس حیدر
اشکی ازطفلان زینب
منظرنورهدایت
کربلا دشت منارامی کشیدم
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود
رفیع پورمشهدمقدس
من اگرنقاش بودم کربلا را می کشیدم
یک بیابان لاله سرخ نینوارامی کشیدم
دشتی ازگلهای پرپر
نقش ازحلقوم وحنجر
نقشی ازعباس حیدر
اشکی ازطفلان زینب
منظرنورهدایت
کربلا دشت منارامی کشیدم
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود
رفیع پورمشهدمقدس
من خدایی دارم
من خدایی دارم ، که در این
نزدیکیست
نه در آن بالاها ، مهربان ، خوب
، قشنگ
چهرهاش نورانی ست
گاهگاهی سخنی میگوید ، با دلِ
کوچک من
سادهتر از سخنِ ساده ی من
او مرا میفهمد ، او مرا میخواند
او مرا میخواهد ، او همه درد
مرا میداند
یاد او ذکر من است ، در غم و در
شادی
چـــون به غم مینگرم
آن زمان رقـصکنان میخندم
که خدا یار من است ، که خدا در
همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا میخواهد
او مرا میخواند ، او همه ی
دردِ مرا میداند