گفتوگو با خدیجه میرشکار اولین زن اسیر ایرانی که ۱۳سال پیش مشهد را برای زندگی انتخاب کرد
۳ماه قبل از اسارت با شهید حبیب شریفی ازدواج کردیم، جنگ شروع شد خانواده تصمیم گرفتند به اهواز بروند اما علاقهام به حبیب باعث شد تا با آنها همراهی نکنم.
روز هفتم مهرماه حبیب همراه با یک ماشین نظامی به سراغم آمد. هنوز جاده را کامل نکرده بودیم که یک نفربر نزدیکمان شد، و ماشین را به رگبار بست یکباره سوزشی در کمرم احساس کردم چشمم به حبیب افتاد که استخوان پایش شکسته بود و شلوارش را پاره کرده بود . بعثیها من و حبیب را از ماشین بیرون کشیدند.
حبیب ازمن خواست از داخل لباسش کارتی را بردارم. رویش نوشته بود «فرمانده دشت آزادگان» آنجا بود که برای اولین مرتبه فهمیدم حبیب فرمانده است.
حبیب به آرامی گفت «کمتر حرف بزنیم وهرچه قرآن بلدیم بخوانیم.»سرش را روی دستم تکیه داده بود و چشمانش بسته شد.
در یکی از ایستگاهها تعدادی اسیر ایرانی سوار آمبولانس شدند. حبیب را شناختند و نبض و نفسش را بررسی کردند و به آرامی به من گفتند: او شهید شده است.
۱۹روز در بیمارستان العماره پرستاران نظامی بدترین رفتار را با من داشتند مدام توی صورتم میزدند کلت را نزدیک پیشانیام میگرفتند و فحش میدادند و تهدید میکردند.
استخبارات اولین جایی بود که به واقع ترسیدم. چند روزی در یک سوله بزرگ بودم و اسرای زیادی را آنجا آوردند بعد هم من را به سلول انفرادی بردند.
۱۲۰روز در آن انفرادی حمام نکردم و تمام موهایم به هم چسبیده بود و بدنم مجروح بود.
پس از آن به اردوگاه موصل منتقل شدم بعد از گذشت ۲سال به دلیل کاهش خونم پزشکان صلیب سرخ تشخیص دادند به ایران برگردم به همین دلیل نامم بین ۳۷نفر برای مبادله قرار گرفت.
وقتی به ایران آمدیم خانواده از طریق اخبار چهرهام را دیدند و به استقبالم آمدند.
در کتاب اولینهای جنگ نام «خدیجه میرشکار» و همسرش شهید «حبیب شریفی» به عنوان اولینهای دفاع مقدس به ثبت رسیده است.
شهربانو
ShahraraNews